خرید بک لینک
کاش کرم خاکی ریزی بودم. توی جنگل های استوایی. همیشه ی عمرم رو روی خاک زندگی میکردم لای گل و لای. جز تاریک و روشن شدن هوا و جز سرد و گرم شدن و گذر و فصل ها درک خاصی از زمان نداشتم. زمان .. فکر حذف موجودی توی دنیا به مخیله م هم خطور نمی کرد. دستی نداش

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1396 ساعت: 14:29

من حافظه ی افتضاحی دارم. داغون. خودتم خوب میدونی. ولی یادمه اولین بار کدوم دستمو گرفتی. حالمو یادمه :)) یادته؟ =))))) مث احمقا هول شده بودم و شروع کرده بودم چرت و پرت گفتن؟ در مورد انرژی و دست و اینجور چیزا؟ حس می کردم حدودا ۱۰ سانتی متر از زمین فاص

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت: 12:58

خوابشو دیدم. گفت تا حالا سیگار رو با کبریت روشن کردی؟ خیره شده بودم بهش و هیچی نگفتم. گفت میخوای بکشیم باهم؟ یه نخ داد دستم. کبریت رو کشید و سیگار خودشو روشن کرد. منتظر بود سیگار رو بذارم روی لبم. سعی میکرد سرفه هاشو خفه کنه. چشاش پر اشک شده بود. خنده م گرفته بود. گفتم آخه مگه مجبورت کردن؟ گفت مگه تورو مجبور کرده بودن؟ ... چشام پر از اشک شده بود. با هر سرفه سعی میکردم تراکم دود توی ریه مو کمتر کن

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 11:44

[ هیچ شکی نیست که شرایطی که در زندگی با آن مواجه می شویم گستره ی اختیاراتمان را محدود می کند. برخی افراد ثروتمند به دنیا آمده اند، برخی فقیر؛ برخی خانواده هایی بزرگ و حمایتگر دارند، برخی با مادرهایی تنها و ترسیده زندگی می کنند، برخی معلمان و والدینی عاقل و قابل اطمینان دارند، برخی نیز مجبورند با سرپرستی معتاد و کودک مآب زندگی را بسر برند. برخی هرگز با خشونت، مرگ و تجاوز رو به رو نمی شوند در حالی ک

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 11:44

- ولی آخر اگر دنیای دیگری برای ما مهیا باشد، برای چه اینجا آمده ایم؟

+ برای انجام وظیفه جانکم.

- وظیفه ی من .. راستی، وظیفه ی من چه بود؟

+ حبس شدن عزیزجانم. مقدر کردیم که در خودت حبس شوی.

+ خرگوش گنده بک |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 11:44

صفحه بندی